المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
29
مروج الذهب ( فارسى )
نسب به هوازن و ديگرى به اياد رسانيد . گفت : « قوم معد بر اياد فضيلت ندارد . » آنها برفتند و پدرم ميگفت : « ثقيف از هوازن نيست و با عامر و مازن انتساب ندارد ، اين سخنى است كه دلپسند افتاده است . » مغيره گفت : « ما از هوازن هستيم و پدر تو بهتر ميدانسته است » سپس گفت : « كدام يك از اقوام عرب بنزد پدر تو محبوبتر بود ؟ » گفت : « قومى كه بهتر اطاعت او ميكرد ؟ » گفت : « كدام قوم بود ؟ » گفت : « بكر بن وائل » گفت : « پس بنى تميم كجا بودند ؟ » گفت : « هيچوقت با رضايت از آنها يارى نگرفت . » گفت : « قوم قيس ؟ » گفت : « هر وقت كار خوبى كردند بدنبال آن كار بدى انجام دادند ، گفت : « چطور پدرت مطيع ايرانيان بود ؟ » گفت : « هر وقت دلش ميخواست از آنها اطاعت ميكرد . » آنگاه مغيره از نزد وى برفت . وقتى مغيره بمرد ، معاويه كوفه را نيز به زياد داد و او نخستين كس بود كه حكومت عراقين يعنى بصره و كوفه را با هم داشت . بسال چهل و هشتم ، معاويه فدك را كه قبلا به مروان بن حكم بخشيده بود از او پس گرفت . بسال پنجاهم ، معاويه به حج رفت و بگفت تا منبر پيمبر صلى الله عليه و سلم را از مدينه به شام برند ، و چون منبر را برداشتند ، خورشيد بگرفت و ستارگان نمودار شد و معاويه متوحش شد و منبر را بجاى خود باز پس برد و شش پله بر آن افزود . بسال پنجاه و سوم زياد بن ابيه در ماه رمضان در كوفه بمرد . كنيهء وى ابو - المغيره بود ، وى به معاويه نوشته بود كه عراق را بدست راست خود مضبوط داشته و دست چپش فارغ است . معاويه حجاز را نيز به دو داد . وقتى مردم مدينه از حكومت وى خبر دار شدند كوچك و بزرگ در مسجد پيمبر صلى الله عليه و سلم فراهم آمدند و به خداوند استغاثه كردند و سه روز به قبر پيمبر صلى الله عليه و سلم پناهنده شدند ، زيرا از ظلم و خشونت وى خبر داشتند ، آنگاه در دست زياد دانهاى پديد آمد كه آن را